مادر
|
مادر قدیم | ||
|
گویند مرا چو زاد مادر |
|
پستان به دهان گرفتن آموخت |
|
شبها بر گاهواره ی من |
|
بیدار نشست و خفتن آموخت |
|
دستم بگرفت و پا به پا برد |
|
تا شیوه ی راه رفتن آموخت |
|
یک حرف و دو حرف بر زبانم |
|
الفاظ نهاد و گفتن اموخت |
|
لبخند نهاد بر لب من |
|
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت |
|
پس هستی من ز هستی اوست |
|
تا هستم و هست دارمش دوست |
|
(ایرج میرزا) | ||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
مادر جدید | ||
|
گویند مرا چو زاد مادر |
|
روی کاناپه لمیدن آموخت |
|
شبها بر ماهواره تا صبح |
|
بنشست و کلیپ دیدن آموخت |
|
بر چهره سبوس و ماست مالید |
|
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت |
|
بنمود تتو دو ابروی خویش |
|
تا رسم کمان کشیدن آموخت |
|
هر ماه برفت نزد جراح |
|
آیین چروک چیدن آموخت |
|
دستم بگرفت و برد بازار |
|
همواره طلا خریدن آموخت |
|
با قوم خودش همیشه پیوند |
|
از قوم شوهر بریدن آموخت |
|
آسوده نشست و با اس ام اس |
|
جکهای خفن چتیدن آموخت |
|
چون سوخت غذای ما شب و روز |
|
از پیک مدد رسیدن آموخت |
|
پای تلفن دو ساعت و نیم |
|
گل گفتن و گل شنیدن آموخت |
|
بابام چو آمد از سر کار |
|
بیماری و قد خمیدن آموخت |
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۳ ساعت 10:45 توسط شهرام سرچمی
|